علمی

آموزش ساده استفاده از ترجمه گفتاری گوگل

بیوگرافی ناصر ملک مطیعینام : ناصر ملک مطیعیزمینه فعالیت :بازیگر و کارگردان سینما و تلویزیونتولد :1309تهرانملیت:ایرانیسال های فعالیت:1396-1328فرزندان:شیرین، امیرعلیمدرک تحصیلی:دیپلمناصر ملک مطیعی بازیگرتحصیلات و مدارک علمی:فارغ التحصیل رشتهٔ تربیت بدنی دانشسرای عالی تهرانناصر ملک مطیعی (زاده 1309 در تهران) کارگردان و بازیگر سینما و تلویزیون ایران بود. پس از انقلاب 1357 و تغییر چارچوب های حاکم بر سینمای ایران، ملک مطیعی، هم چون فردین و بهروز وثوقی، جایی در سینمای پس از انقلاب نداشتند و زمینه بر ادامه فعالیت هنری آنها فراهم نشد. ملک مطیعی، پس از انقلاب و تا به امروز، در مشاغلی هم چون قنادی و مشاور املاک فعالیت داشته است.چطور بازیگر شدمبعد از فارغ التحصیلی دوست داشتم وارد عرصه سینما شوم زمینه ورزشی و سلامت بدنی هم که داشتم، فیزیک بدنی ام را برای سینما آماده کرد. اولین فیلمم را در سال 1327 بازی کردم.پدر سینمادار، پسر بازیگرمادر من خیلی آدم با نظمی بود. هیچ کدام از نامه های مرا بدون جواب نگذاشت. به من سر می زد که ببیند فیلم های من در چه مرحله ای است. مثلا می آمد فیلم را برای من نقد می کرد، می گفت فلان فیلم در اواسطش حوصله آدم را سر می برد، اما دوباره خوب می شود. خیلی از مرگ و میر من در انتهای فیلم ها خوشحال نمی شد. پدرم هم در ابتدا که سن و سال کم داشته و برای من تعریف می کرد، یک سینما در خیابان سیروس تاسیس کرد، روبه روی کوچه سادات اخویان. آنجا را با پولی که از مادربزرگ من گرفته بود به راه انداخت. یک آپارات خرید و همراه با پسرخاله ها سینما راه اندازی کرد. آن موقع تازه سینما در تهران به راه افتاده بود. آقای معتضدی از اولین سینماداران ایرانی بود، فیلمبرداری بلد بود و از پیشگامان این راه به حساب می آمد. آقای معتضدی 2 سینما داشت؛ یکی از آنها به نام سینما تمدن در خیابان اسماعیل بزاز معروف بود و دیگری سینما میهن در چهارراه حسن آباد. پدرم با آنها همکاری می کرد و این طور شد که یک سینما به راه انداخت. 5 یا 6 ماه این سینما را نگه داشتند. شاید در خاطرم مانده باشد که در یک یا دو سالگی مرا روی صندلی می نشاندند. پدر بعد از اینکه در سینماداری موفق نشد، مانند خیلی از آدم های دیگر زمانی که در زندگی دستش به هیچ چیزی نرسید، رفت و کارمند دولت شد. در پست تلگراف رفت و استخدام شد. گاهی اوقات هم در خانه ویولن، تار و سه تار می زد.خانه پدریمن در کوچه دانشسرا در دروازه شمیران به دنیا آمدم و در دانشسرای عالی درس خواندم. یک نکته در مورد تربیت بدنی می خواستم بگویم و آن این است که سال 1328 یک روز من سر کلاس تربیت بدنی بودم که آقای ایثاری (فیلمبردار) سر کلاس ما آمد. او می خواست از کلاس ما فیلمبرداری کند و فیلمش را در ارتباط با معرفی ایران بسازد. او خیلی تصادفی من را به عنوان یکی از شاگردان آن کلاس پای تخته برد و این انتخاب تصادفی برایم جالب بود.ازدواجناصر ملک مطیعیسال ها پیش با زنی بنام مهین ازدواج کرد که از وی صاحب یک دختر بنام شیرین و یک پسر بنام امیرعلی می باشد، همسرش مدت ها پیش فوت کرده ، وی بعد از مرگ همسرش دیگر ازدواج نکرده است.عاشق سنت​ها هستممن زندگی فامیلی را دوست دارم. معاشرت کردن با فامیل را خیلی دوست دارم. سنت های قدیمی، اسفند دود کردن، تخم مرغ شکستن. گل گاوزبان دم کردن، خاکشیر، یخمال. اینها متاسفانه دیگر در خانه های امروزی پیدا نمی شود. من پابند همان بازارچه، گذر و ماست شاه عبدالعظیم و… هستم هنوز هم که هنوز است دم پختک و تاس کباب را دوست دارم اما دیگر مجبورم ماکارونی بخورم. آشپزی کردن هم خیلی دوست دارم کته خیلی خوب بلدم درست کنم. ته دیگش را خیلی خوب در می آورم. یک مدت هم دو، سه ماهی که فرانسه ماندم، خیلی آشپزی می کردم. آنجا اگر تنها می ماندم، می رفتم یک ایرانی پیدا می کردم و با هم ناهار می خوردیم. الان دیگر همه چیز آماده است. دیگر نه کسی سبزی پاک می کند و نه سفره ای پهن می شود.اولین فیلم کارگردانی شدهاولین فیلمی که ساختم سوداگران مرگ بود که مضمون آن در ارتباط با مبارزه با مواد مخدر بود و به هیچ وجه ساز و آواز نداشت.اولین تئاتراولین تئا تر را در دانشسرای عالی بازی کردم. آن زمان دکتر والا که در انگستان تئا تر خوانده بود، نمایشنامه ای از ژان پل سار تر به نام دست های آلوده که جلال آل احمد آن را ترجمه کرده بود، اجرا کرد که من به همراه خانم خوروش، ملک نصر و… در آن بازی کردیم. این نمایش سال 1336 اجرا شد.بعد ازآن دکتر والا متن دیگری به نام جاده زرین سمرقند را کارگردانی کرد که برشی از دوران هارون الرشید بود. قرار بود نقش هارون الرشید را محمد علی جعفری بازی کند. او گرفتار تئا تر دیگری بود و آن نقش را به من پیشنهاد دادند. آن نمایش را کنار بازیگرانی مثل آقای وحدت، سارنگ، خانم ایرن، خانم تهمینه، آقای تابش و مانی مصفا بازی کردم. بعد از 16 روز سالن نمایش آتش گرفت.یک شب دکتر والا به من گفت: حالا که اینجا آتش گرفته و شما با ما قرار داد یکساله دارید، یک نمایش دیگر بازی کن . من هم پذیرفتم و نمایش پرفسور سوسول یک سال و نیم و روزی دو سئانس اجرا رفت.آن زمان کمی از سینما دور افتاده بودم. بعد هم نمایش دیگری بازی کردم و در مجموع سه یا چهار نمایش بازی کردم. بعد از آن در سال 1337 در فیلم عروس فراری را بازی کردم که در قاسم آباد رامسر آن را فیلمبرداری کردیم. بلافاصله فیلم طلسم شکسته را بازی کردم. این فیلم به فستیوال فیلم برلین راه پیدا کرد و در حاشیه جشنواره نمایش داده شد.آن زمان سینمای ایران را کسی نمی شناخت. من از طرف سایر بازیگران فیلم در این فستیوال حاضر شدم و در مراسمی به زبان آلمانی چند کلمه ای صحبت کردم. به هر حال سینمای ایران مثل این روز ها در جشنواره های خارجی شرکت نمی کرد. اما در آن دوران خریدار اصلی فیلم های ما روس ها و پاکستانی ها بودند.شغل دولتیمن9 سال رئیس تربیت بدنی ناحیه 9 بودم. فوتبال بازی می کردم و داور کشتی بودم. در 1330 چون معلم ورزش بودم، در اولین کلاس داوری کشتی حضور پیدا کردم. در 15 سالگی به قله دماوند رفتم. آن زمان هنوز کسی به این صورت به قله دماوند نرفته بود. آن قدر که رفقای ورزشی داشتم، رفقای سینمایی نداشتم. در سینما فقط با سه یا چهار نفر صمیمی بودم. البته هنوز هم دوستی من با رفقای ورزشکارم ادامه دارد.علاقه به ورزشطبعا فوتبال ورزش محبوب همه دنیاست. ما ایرانی ها به کشتی هم به طور ذاتی علاقه داریم و اگر از این دو رشته فاکتور بگیری من به کوهنوردی، باستانی و والیبال هم علاقه داشتم ولی کوه چیز دیگری استمحمد رضا گلزار و ناصر ملک مطیعیدوستان ورزشیدر فوتبال با نادر افشار، کوزه کنانی، بیاتی ها، دکتر برومند، شکیبی، فاخری در ارتباط بودم. البته هنوز هم با شکیبی و فاخری در ارتباطم. در باشگاه شاهین و تیم هما بازی می کردم. باشگاه شاهین دو تیم داشت؛ یکی سن بالاتر ها بود که دکتر برومند در آن بود و تیم دیگری هم بود که کم سن تر ها در آن بازی می کردند که اسمش هما بود و ما در این تیم بازی می کردیم.آن زمان مسابقات آموزشگاه ها در مدارس خیلی مهم بود و ما همیشه شرکت می کردیم. من فوروارد بودم. یکی از خاطرات شیرینم درباره عبد الله سعیدایی معروف به عبد الله شوتی است. او در زمین نمره سه در خیابان شهباز زندگی می کرد. وقت هایی که یار کم داشتن از تیم شرق هم کمک می گرفتند و ما هم می رفتیم. امکاناتی که ان زمان در اختیار فوتبالیست ها بود، با الان قابل مقایسه نیست. یک مغازه بود به نام خوشبخت که کفش فوتبال درست می کرد. مغازه اش اول چهارراه امیریه بود و بعد نزدیک امجدیه آمد. عبد الله شوتی فوروارد بازی می کرد و من هم دو یا سه بار بغل چپ یا راستش بازی می کردم. به نظر من امثال این آدم ها قهرمانان واقعی بودند.خاطرم هست در امجدیه تیم لهستان با ایران بازی می کرد. عبد الله شوتی در آن بازی گلی زد که دنده گلر شکست یا از پشت پنالتی می زد که گلر نمی توانست آن را بگیرد. آن زمان روس ها خواهان خرید او بودند. خاطره دیگری هم از محمود بیاتی دارم. من و محمود وقتی شش یا هفت ساله بودیم، در ورزشگاه امجدیه توپ هایی را که اوت می شد می انداختیم تو زمین. بعد ها محمود یکی از بهترین هافبک های تیم ملی شد و من وارد سینما شدم.رادیو و ژاله علواز آن جایی که من انجمن سینمای نمایش را اداره می کردم، سینما به من وصل بود. کم کم هوادار پیدا کردم آن وقت ها مرسوم بود که مدرسه ها تئاتر اجرا کنند خودم دست به قلم می شدم و نمایشنامه می نوشتم. آخر هفته پدر و مادر ها را دعوت می کردیم که بیایند و بازی بچه هایشان را ببینند بعد از آن بود که فیلم به ایران آمد دکتر کوشان میترافیلم را به راه انداخت و بعد از آن پارس فیلم آمدخانم ژاله علو که هم در آن زمان و هم الان در رادیو هستند، به من می گفتند خیلی خوب هستی، خیلی شبیه ترون پاول هستی. این بازیگر آمریکایی بود که چشم و ابروی مشکی داشت و لابد شبیه من! کم کم این علایق درمن فردین را وارد سینما کردممن خودم فردین را وارد سینما کردم. هیچ گاه به این قضیه فکر نکردم که او از من جلو بزند. همیشه خم شدم تا دیگران از من بالا بروند. هیچ وقت حسادت نکردم و از کسی دلخور نشدم. چون به خودم معتقد بودم. مرحوم تختی، فردین را به من معرفی کرد و از من خواست او را به سینما معرفی کنم.ایشان را دعوت کردم، حسین نوری، قهرمان وزن هشتم کشتی بود و بعدها همسر خواهر فردین شد و با مرحوم تختی کشتی می گرفتند و رفیق قدیمی مدرسه من بود. به استودیو پارس فیلم در خیابان استانبول آمدند و دکتر کوشان، دلکش، سیامک یاسمی و زرندی هم بودند و همه صحبت کردیم و همه قبول کردند که فردین به سینما راه پیدا کندعکس قدیمیناصر ملک مطیعیسربازیسال 1332 رفتم سربازی. کمی دیر رفتم چون مشغول کار فیلم بودم. آن زمان برای رفتن به سربازی قرعه کشی می شد. عده ای را که می خواستند برای نظام وظیفه انتخاب می کردند و مابقی را معاف می کردند. من هم به دانشکده افسری رفتم که در قرعه کشی شرکت کنم. آن روز تا ساعت چهار یا پنج بعد از ظهر قرعه به من نیفتاد، اما دلم می خواست سربازی بروم و به دانشکده افسری راه پیدا کنم و لباس سربازی بپوشم. بالاخره قرعه به من افتاد. دوران سربازی دوران بسیار خوبی بود و خاطرات خوبی از آن زمان دارم.بعد از انقلاب 57بعد از انقلاب برای من مشکل خاصی پیش نیامد مسئله دادگاه انقلاب بود که همه دوستان احضار شدند. در آنجا خواستند ببینند این افراد که هستند و چه کرده اند. طبیعی هم بود. باید مسئولان با ما آشنا می شدند یک تعهدی هم از ما گرفتند که کاری برخلاف نظر آنهابازیگری که شیرینی فروش شد!در زندگی، در حرف زدن، در مقابله با مردم، در نوشتار و . . . باید شرایطی را رعایت کرد. من هم همین کار را می کنم. رعایت می کنم که چطور با آدم ها حرف بزنم اما باور کنید من عادت به کتمان کردن و دروغ گفتن ندارم چرا که صداقت بهتر از هر چیزی است، ضمن اینکه وضعیت خوبی برای من نیست که در 83 سالگی متوسل به دروغ شوم. 50درصد خسته شدم و 50 درصد دیگر به خاطر دگرگونی هایی بود که در مملکت ایجاد شد. سینما باید عوض می شد، آن سینما را مردم دوست داشتند اما با فضای جدید هم ارتباط برقرار کردند. دوست داشتند فیلم هایی در حال و هوای جنگ ببینند. فیلم هایی در مورد انقلاب ساخته شود. بالطبع کارکنان تازه ای هم وارد شده بودند، بعضی از آنها دیگر تحمل قدیمی ها را نداشتند. در مواقعی که فضا شلوغ می شود، دیگر فرصت فکر کردن دست نمی داد و کارها هول هولکی جلو می رفت. این است که به هر حال اول فکر کردم مودبانه تر است که کنار برویم چرا که اگر ما می آمدیم، مورد احترام نبودیم. شاید به این خاطر بود که جوان ها آمده بودند و می خواستند کاری کنند و عقاید ما را قبول نداشتند. فکر نمی کردم که این کنار کشیدن این قدر طولانی شود، فکر می کردم یکی، دو سال بیشتر طول نکشد.بعد از مدتی رفتم ایالات متحده به پسرم سر بزنم. قصد این را داشتم که مدت طولانی آنجا بمانم و نمی شد که هیچ کاری نکنم، آنجا به یک سوپرمارکت رفتم و می خواستم از خودم کار بکشم. خیلی از ایرانی ها می آمدند و ناراحت می شدند که چرا اینجا کار می کنید؟ بچه هایی که در آن سوپرمارکت بودند همیشه می گفتند که من مشتری ها را فراری می دهم! بعد از آن بود که همه می گفتند که من در آن سوپرمارکت مدیر هستم تا دل کسی برای من نسوزد! من هر کاری را انجام دادم حتی پیک سوپر. بعد از مدتی با خودم گفتم من که اینجا همه کار می کنم، بهتر است بروم در مملکت خودم کار کنم. به تهران آمدم و در حیاط خانه ام یک شیرینی فروشی راه انداختم. بعد از آن بود که تابش یک مغازه در ونک اجاره کرد و فردین اول فرش فروشی به راه انداخت و بعد شیرینی فروشی. بعد از مدتی او نتوانست شیرینی فروشی را اداره کند و پسرش راهش را ادامه داد.به هر حال می خواهم بگویم 6،5 سالی ادای شیرینی فروش ها را درمی آوردم و تنهایی زولبیا و بامیه می چیدم. مردم صف می کشیدند. به خاطر من می آمدند. خانه ما در کوچه دانشور بود و از خیابان اصلی خیلی فاصله داشت. شاهرخ نادری هم که تهیه کننده رادیو بود و صبح جمعه را اداره می کرد، به همراه موزون عضو تیم ملی فوتبال یک شیرینی فروشی در خیابان شمیران افتتاح کرده بودند و زنگ زدند، گفتند که سر تو که شلوغ تر از ماست! خانواده ای از دزفول برای دیدن پزشک به تهران می آمدند اول می آمدند شیرینی می گرفتند و بعد می رفتند. تماس من با مردم و نزدیکی ای که با مردم داشتند خیلی مرا سر شوق می آورد. از هر جای تهران سوار تاکسی که می شدید آدرس شیرینی فروشی ملک مطیعی را می دادید مستقیم شما را می رساند. ما یک رفیقی داشتیم به نام روح الله خان جیره بندی که رئیس مشتی تهران آن موقع بود و هنوز هم هست.آن موقع رئیس صنف شیرینی فروشان تهران بود. او به ما می گفت که بروید، من به شما آرد و شکر و شیر هم می دهم. با لوتی گری و زمانی که خیلی مشکل وجود داشت ما را تامین می کرد. یادم می آید که خودم می رفتم کرج تخم مرغ از مرغداری ها می خریدم. زمانی هم که باز می گشتم باید مراقب می بودم، چراکه باید کاغذ خرید را همراه خودمان داشتیم. خیلی سخت بود. به خاطر می آوردم که شب عید همه خانه را تعطیل می کردیم و در سالن شیرینی های خانگی می چیدیم. خانم من قسمت زیادی از شیرینی های شب عید را درست می کرد. برای شاگرد های شیرینی پزی هم در خانه اتاق درست کرده بودم و همان جا می ماندند.ناصر ملک مطیعی در کنار امین حیایییک مدتی سرد فروش بودیم و از بیرون برای مان شیرینی می آوردند و مدتی هم خودمان شیرینی می پختیم. اما خانه به هم ریخته شده بود. دیگر نمی شد راحت زندگی کرد. روزی یکی از دوستانم آمد و گفت: بلند شو برویم. به عنوان مدیر روابط عمومی بنگاه مسکن آ. ب. آ مشغول شو! خسته نشدی این همه شیرینی پختی. دیگر بعد از اینکه آن حرف را زد رویم تاثیر گذاشت، مدتی به اهالی خانه گفتم، ببینید می توانید خودتان شیرینی فروشی را اداره کنید؟ پسر من از ایالات متحده آمد، خانه را فروختیم و روزی که فروختیم خیلی ارزان فروختیم. خودم خانه را ساخته بودم و آن موقع نه ملاصدرایی وجود داشت و نه شیخ بهایی. هوای ونک هم دو، سه درجه خنک تر از جاهای دیگر بود. سه روز بعد از فروش خانه گریه می کردم. باغچه ای را در کرج پیدا کردیم و قرار شد هر زمانی که دلم گرفت به آنجا بروم. حالا بیست ودو، سه سال است که در آ. ب. آ هستم. حالا هفته ای دو یا سه روز می روم. آنجا اتاقی دارم و به هیچ عنوان در کار خرید و فروش شرکت نمی کردم. خیلی ها می آیند آنجا با من عکس می گیرند. انجام ندهیم من همانجا گفتم که خسته شده ام و اصلا دیگر نمی خواهم کار کنملذت سفرتا خسته می شوم، سوار ماشین می شوم و به چالوس می روم .من خیلی به سفر کردن علاقه دارم. هر کسی یک بار با اتومبیل از اروپا به تهران بیاید خسته می شود؛ من 15 بار مسیر اروپا به ایران را با اتومبیل آمدم راستش به علت کمردرد و پادرد نمی توانم زیاد راه بروم؛ اما با همین وضعیت هنوز هم تا چند وقت پیش پشت ماشین می نشستم. کلا از سفر و جاده لذت می برمعشق بخدا و امام رضا (ع)زیارتگاه ها خیلی تاثیر داره، مثلا امام رضا (ع ) همه به ایشان علاقه دارن یا افرادی که رفتن کربلا با امام حسین (ع) بیشتر انس دارن، ولی ارتباط تنگاتنگی با خدا دارم، البته همه امامان عزیز را دوست دارم و خیلی وابسته بهشون هستم اما بیشتر با امام رضا (ع) دردودل می کنم و خواسته هامو بهشون می گمعادت به مطالعهمطالعه، مونس من در تمام سال های زندگی ام بوده است .در کتابخانه ام حدود 3000 جلد کتاب دارم نه اینکه دکور باشند بلکه همه آنها را خوانده ام و بعضی ها را هم چند بار مطالعه کرده ام از کلاس پنجم دبستان این عادت را دارم.بازگشت به سینمادر سالهای دور از سینما پیشنهاد داشتم ولی تعداد این پیشنهاد ها خیلی زیاد نبود. دو یا سه نفر آمدند و گفتند ما برویم صحبت کنیم که شما دوباره بتوانید به سینما برگردید. من در جواب آن ها می گفتم که کسی من را مجبور نکرده بازی نکنم. من خودم را بازنشسته کردم، دیدم از کار بازی خسته شده ام، در نتیجه تصمیم گرفتم خودم را بازنشسته کنم. چند سال قبل آقای کیمیایی برای فیلم سربازهای جمعه به من پیشنهاد بازی داد یا آقای تهرانی می خواست فیلم کوچه مرد ها رابازسازی کند و من قبول نکردم. علی اکبر ثقفی هم برای بازی در یک فیلم به من پیشنهاد داد که فکر کردم آن زمان برای ورودم به سینما مناسب نیست. در تمام این سال ها من داخل روشنایی نبودم، در تاریکی زندگی می کردم.نمیخواستم بازی کنم چون خسته بودم.ناصر ملک مطیعی بازیگر پیشکسوتبعد هم شرایط به گونه ای رقم خورد که فکر کردم نمی توانم احترام گذشته را داشته باشم.مدتی با خودم فکر کردم و متوجه شدم فقط من هستم که بازی نمی کنم. حتی بهروز وثوقی هم مشغول بازیگری است. از تنهایی خسته شده بودم. دلم برای سینما تنگ شده بود و تمام حواسم پیش سینما بود.یک روز آقای علی عطشانی کارگردان فیلم نقش نگار از من دعوت کرد به سر صحنه فیلمبرداری فیلمش بروم و به صورت نمادین یکی از سکانس های فیلم را کارگردانی کنم، کلی با هم حرف زدیم و با گروه درباره خاطراتم صحبت کردیم، متاثر شدند و گریه کردند و پیشنهاد بازی در فیلم را مطرح کردند که نقش یک بزرگ تر خانواده و کسی که نصحیت کننده است بازی کنم. من هم پذیرفتم. به قول معروف ما زنگ در خانه خانواده سینما را فشار دادیم، این فیلم به نوعی سلام و علیک من با اهالی سینما است. اگر آن را قبول کردند و به احوالپرسی رسید، باز یک ماجرای دیگر است.مادرم، عشق اول و آخرمهمیشه به مادرم اعتماد می کردم. همیشه دوستم داشت و تشویقم می کرد که دروغ نگویم. صادق باشم. از هیچ چیزی نترسم. متاسفانه روزگار و سرنوشت آدم را وادار می کند که جانش را دوست داشته باشد. ای کاش که این قدر جانم را دوست نداشتم. می دانستم همیشه حقایق را روشن تر می کردم. از خودم راضی هستم. تا به حال دستم را روی کسی بلند نکردم، به خاطر نمی آورم که در این چند سال تو گوش کسی زده باشم. خیلی برایم مهم است. تا به حال پایم به کلانتری نرفته است. به گرفتاری های مردم دچار نشدم.این زمین ورزش و محوطه ورزش برای من یک درس خوبی بود. من از زمین خاکی ورزش آمدم به چمن سینما، این است که قدرش را می دانم. دیگر خیال نمی کنم چیزی بتواند مرا از این کار باز بدارد. هیچ وقت حسرت نخوردم. یک برخوردهایی دیدم که نمی توان روی کاغذ کشید. محبتی که مردم به من دارند. این همه علاقه و شوق، واقعا غرورآمیز است. اما خدا را شکر که من مغرور نشدم و ظرفیتش را داشتم. خودم حس می کنم که جوابگوی محبت مردم نبودم، دلم خواست که در این فصل از زندگی که فصل پاییزی عمر من است، یک جوابی به مردم بدهم، یک تماسی با آنها داشته باشم.شایعه فوتناصر ملک مطیعی که سابقا برای درمان درد پا و کلیه در بیمارستان بستری شده بود، اینبار هم به صلاح دید پزشکان چند روزی بستری شد که باعث بوجود آمدن شایعه فوت وی شد، این خبر توسط پسرش تکذیب شد.پنج فیلم بیاد ماندنی● فیلم قیصر (کارگردان :مسعود کیمیایی) در نقش فرمون – 1348● فیلم طوقی (کارگردان :علی حاتمی در نقش آسید مصطفی – 1349● فیلم پهلوان مفرد (کارگردان :امان منطقی) در نقش مرشد – 1350● فیلم قلندر (کارگردان :علی حاتمی) در نقش قلندر – 1351● سریال سلطان صاحب قران (کارگردان :علی حاتمی) در نقش امیرکبیر – 1354جوایز :برنده جایزه مجسمه سپاس بهترین بازیگر نقش اول مرد در چهارمین دوره در سال 1350 برای بازی در فیلم سه قاپ و برنده جایزه مجسمه سپاس بهترین بازیگر نقش اول مرد در سومین دوره در سال 1349 برای بازی در فیلمفیلم شناسی ناصر ملک مطیعیبازیگر و کارگردانواریته بهاریپرویز خطیبی1328شکار خانگیعلی دریابیگی1330ولگردمهدی رییس فیروز1331گردابحسن خردمند1332افسونگراسماعیل کوشان1332غفلتعلی کسمایی1332چهارراه حوادثساموئل خاچیکیان1334اتهامشاپور یاسمی1335هفده روز به اعدامهوشنگ کاووسی1335بازگشت به زندگیعطاءالله زاهد1336عروس فراریاسماعیل کوشان1337طلسم شکستهسیامک یاسمی1337دشمن زنپرویز خطیبی1337دو قلوهاشاپور یاسمی1338ستارگان می درخشندمحمدعلی زرندی1339اول هیکلسیامک یاسمی1339آرامش قبل از طوفانخسرو پرویزی1339عمو نوروزسیامک یاسمی1340عسل تلخحسین مدنی1340سایه سرنوشتاسماعیل کوشان1340آس و پاسسیامک یاسمی1340کلاه مخملیاسماعیل کوشان1341عروس دهکدهناصر ملک مطیعی1341سوداگران مرگناصر ملک مطیعی1341زن ها فرشته انداسماعیل پورسعید1342با معرفت هاحسین مدنی1342آراس خانناصر ملک مطیعی1342مردها و جاده هاناصر ملک مطیعی1342لذت گناهسیامک یاسمی1343ابرام در پاریساسماعیل کوشان1343یک پارچه آقاناصر ملک مطیعی1344پاسداران دریارضا صفایی1344هاشم خانمحمد زرین دست1345میلیونر فراریناصر ملک مطیعی1345قهرمان دهکدهابراهیم باقری1345قفس طلاییرضا صفایی1345فرار از حقیقتناصر ملک مطیعی1345حسین کرداسماعیل کوشان1345گوهر شب چراغاسماعیل کوشان1346گذشت بزرگناصر ملک مطیعی1346طوفان نوحسیامک یاسمی1346جاده زرین سمرقندناصر ملک مطیعی1346سالار مرداننظام فاطمی1347مردان روزگارمازیار پرتو1348گرفتارمحمود کوشان1348قیصرمسعود کیمیایی1348قصه دل هاحمید مجتهدی1348قصر زرینمحمدعلی فردین1348جیب بر خوشگلهتوکرانیان اوغلو1348مرید حقنظام فاطمی1349علی بی غمعباس کسایی1349طوقیعلی حاتمی1349سوگولیفریدون ژورک1349سکه شانسایرج قادری1349رقاصه شهرشاپور قریب1349نقره داغایرج قادری1350لوطیخسرو پرویزی1350کلبه ای آنسوی رودخانهاحمد شیرازی1350ایوبفریدون ژورک1350سه قاپزکریا هاشمی1350کاکوشاپور قریب1350قصاصنظام فاطمی1350غلام ژاندارمامان منطقی1350پهلوان مفردامان منطقی1350پلخسرو پرویزی1350باباشملعلی حاتمی1350میهنمهدی مشکی و شلوارک داغنظام فاطمی1351مردفریدون ژورک1351قلندرعلی حاتمی1351سرگروهبانسعید مطلبی1351خاطرخواهامیر شروان1351مردان خلیجنظام فاطمی1351عروس استانبولعثمان سلان1351ناخداامیر شروان1352شیخ صالحامان منطقی1352شورشرضا میرلوحی1352سرابفریدون ژورک1352دشمنخسرو پرویزی1352صلات ظهرسعید مطلبی1353ترکمنامیر شروان1353اوستا کریم نوکرتیممحمود کوشان1353ابرمردداوود اسماعیلی1353آقا مهدی وارد می شودفریدون ژورک1353به خاطر دخترمده بومی کوچکپیتر کالینسون1353همتخسرو پرویزی1354عبور از مرز زندگیرضا صفایی1354پاشنه طلانظام فاطمی1354اخم نکن سرکارامیر شروان1354میهمانکامران قدکچیان1355کلک نزن خوشگلهسعید مطلبی1355شادی های زندگیمحمود کوشان1355سینه چاکایرج قادری1355چلچراغخسرو پرویزی1355بتایرج قادری1355بابا گلی به جمالتامیر شروان1355آتش جنوبآلن برونت1355سربازمحمدرضا فاضلی1356دو مرد خشنحاتم گرجی1357تا آخرین نفسکامران قدکچیان1357برزخی هاایرج قادری1361نقش نگارعلی عطشانی1392عکس خاطره انگیز از ناصر ملک مطیعیسریال هاسلطان صاحبقران (مجموعه تلویزیونی)علی حاتمی1354نویسندهجاده زرین سمرقند1346میلیونر فراری1345یک پارچه آقا1344مردها و جاده ها1342ناصر ملک مطیعی و ساعد سهیلیتهیه کنندهمیلیونر فراری (1345)رضا عطاران وناصر ملک مطیعیناصر ملک مطیعیمهران مدیری و ناصر ملک مطیعی صفحه اصلی پست: سایت نمناک

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا